عنصر المعالي كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير بن زيار

82

قابوس نامه ( فارسى )

ديگر او را ببينى ، چون ديدار دوباره شود ميل طبع به دو نيز دوباره شود و هواى دل غالب‌تر گردد ؛ پس قصد ديدار سوم كنى . چون سوم بار ديدى و در حديث آمدى ، سخنى گفتى و جوابى شنيدى ، خر رفت و رسن برد « 1 » . پس از ان اگر خواهى كه خويشتن را نگاه دارى نتوانى كه كار از دست تو در ( 37 پ ) گذشته بود . هر چه روز بود « 2 » عشق تو بر زيادت بود بضرورت ترا متابع دل مىبايد بود « 3 » . اما اگر بديدار اول خويشتن نگاه دارى ، چون دل تقاضا كند خرد را بر دل موكل كنى تا بيش نام وى نبرد ، و خويشتن به چيزى ديگر مشغول همىدارى ، و جاى ديگر استفراغ شهوت همىكنى ، و چشم از ديدار وى بر بندى كه همه رنج يك هفته بود بيش ياد نيايد ، زود خويشتن را از بلا بتوانى رهانيدن « 4 » . و لكن اين - چنين كردن نه كار هر كسى باشد ، مردى بايد با عقلى تمام كه اين علّت را مداوا تواند كردن . از انچه « 5 » عشق علّتى است چنان كه محمد بن زكريا گويد در تقاسيم العلل كه سبب علت عشق و داروى عشق چون روزه داشتن پيوسته بود ، و بار گران كشيدن ، و سفر دراز كردن ، و دايم خويشتن را « 6 » در « 7 » رنج داشتن ، و تمتع كردن بسيار ، و آنچه بدين ماند . اما اگر كسى را دوست دارى كه ترا از ديدار و خدمت او راحتى بود روا دارم ، چنان كه شيخ ابو سعيد بو الخير رحمه اللّه گفته است كه : آدمى را از چهار چيز ناگزير بود : اول نانى ، دوم خلقانى ، و سوم ويرانى ، چهارم جانانى ، هر كس « 8 » بر حدّ و اندازهء او از روى « 9 » حلال . اما دوستى ديگرست و عاشقى ديگر ؛ در عاشقى كس را وقت خوش نه بود هر چند آن بود كه آن مرد عاشق گويد در بيتى :

--> ( 1 ) - ن افزوده : و دريغا چنبر ( 2 ) - ل و ن و ب : آيد ( 3 ) - ل : بودن ( 4 ) - ل : رهانيد ( 5 ) - بمعنى از انكه ؛ ل و ب : از انكه ( 6 ) - ل و ن : « را » ندارد ( 7 ) - ل : اندر ( 8 ) - ل و ن : هر كسى را ( 9 ) - ل : آرزوييست